کسائی مروزی
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد.
ابوالحسن و بنابر نقل آذر و هدايت ابواسحاق و لقبش مجدالدين است.مولدش مرو بوده است و خود وي باين امر اشارت دارد. در اواخر عهدساماني و اوايل عهد غزنوي ميزيسته است و عوفي وي را در شمارشعراء آل سبکتکين نام برده است. در آغاز کار شاعري مداح بود و ازمدايحش قطعاتي در تذکرهها موجود است‚ ولي در اواخر عمر پشيمانشد و در جايي گويد: به مدحت کردن مخلوق روح خويش بشخودم نکوهش را سزاوارم که جز مخلوق نستودم. و از اينجا ميتوان گفت مواعظ کسائي مربوط به همين دوره از زندگانياوست. از ممدوحان کسائي يکي عبيدا&بن احمدبن حسين عتبي است کهدر 563 ه .ق. به وزارت نوحبن منصور رسيد و ديگر سلطان محمودغزنوي است. کسائي به مذهب تشيع معتقد بوده است. وي از استادانمسلم شعر عصر خويش بود و در ابداع مضامين و بيان معاني وتوصيفات و ايراد تشبيهات مهارت و قدرت بسيار داشت و علاوه برتوصيفات و مدايح‚ مواعظ و حکمت راهم در شعر فارسي به کمال رساند و مقدمات ظهور شاعراني چون ناصرخسرو را فراهم ساخت. ولادتکسائي به سال 143 ه .ق. بوده است اما وفات او بدرستي معلوم نيست.آنچه مسلم است تا سال 193هجري زنده بوده است و پنجاه سال داشته و اين معني از اشعار وي آشکار ميشود. ناصرخسرو به اشعار کسايينظر داشته است و حال آنکه اين شاعر خودپسندي خاص دارد و آسان با کسي در نميآميزد و از اينجا پيداست که کسائي را ارجي و مقامي واےبوده است. در اشعار ناصرخسرو چنين مييابيم:
که ديباي رومي است اشعار من
اگر شعر فاضل کسائي کساست.
ناصرخسرو.
گر بخواب اندر کسائي ديدي اين ديباي من
سوده کردي شرم و خجلت مر کسائي را کسا.
ناصرخسرو.
ديبه روميست سخنهاي او
گر سخن شهره کسائي کساست.
ناصرخسرو.
گر سخنهاي کسائي شده پيرند و ضعيف
سخن حجت باقوت و تازه و برناست.
ناصرخسرو.
سوزني نيز در اشاره به سخنان جاودانه کسائي ميگويد: کرد عتبي باکسائي همچنان کردار خوب
ماند عتبي از کسائي تا قيامت زندهنام.
سوزني.
و نيز گويد:
باش ممدوح بسي شاعر که ممدوحان بسي
زنده نامند از دقيقي و کسائي و شهيد.
بيتي چند از سخنان آبدار اين شاعر به نقل از مجلد دوم گنج بازيافتهگرد آورده دکتر دبيرسياقي اينجا نقل ميشود:
به سيصدوچهل و يک رسيد نوبت سال
چهارشنبه و سه روز باقي از شوال
بيامدم بجهان تا چه گويم و چه کنم
سرود گويم و شادي کنم به نعمت و مال
ستوروار بدين سان گذاشتم همه عمر
که برده گشته فرزندم و اسير عيال
بکف چه دارم از اين پنجه شمرده تمام
شمار نامه با صد هزار گونه و بال
من اين شمار به آخر چگونه فصل کنم
که ابتداش دروغ است و انتهاش خجال
درم خريده آزم ستم رسيده حرص
نشانه حدثانم شکار ذل سوال
دريغ فر جواني دريغ عمر لطيف
دريغ صورت نيکو دريغ حسن و جمال
کجا شد آن همه خوبي کجا شد آن همه عشق
کجا شد آن همه نيرو کجا شد آن همه حال
سرم بگونه شير است و دل بگونه قير
رخم بگونه نيل است و تن بگونه نال
نهيب مرگ بلرزاندم همي شب و روز
چو کودکان بد آموز را نهيب دوال
گذاشتيم و گذشتيم وبودني همه بود
شديم و شد سخن ما فسانه اطفال
ايا کسائي پنجاه بر تو پنجه گذارد
بکندبال ترا زخم پنجه و چنگال
تو گر بمال و امل بيش از اين نداري ميل
جدا شو از امل و گوش وقت خويش بمال.
گل نعمتي است هديه فرستاده از بهشت
مردم کريمتر شود اندر نعيم گل
اي گلفروش گل چه فروشي به جاي سيم؟
وز گل عزيزتر چه ستاني به سيم گل؟
دستش از پرده برون آمد چون عاج سپيد
گفتي از ميغ همي تيغ زند زهره و ماه
پشت دستش به مثل چون شکم قاقم نرم
چون دم قاقم کرده سرانگشت سياه.
اي ز عکس رخ تو آينه ماه
شاه حسني و عاشقانت سپاه
هرکجا بنگري دمد نرگس
هرکجا بگذري برآيد ماه
روي و موي تو نامه خوبيست
چه بود نامه جز سپيد و سياه؟
به لب و چشم راحتي و بلا
به رخ و زلف توبهاي و گناه
دست ظالم زسيم کوته به
اي به رخ سيم زلف کن کوتاه.
مدحت کن و بستاي کسي را که پيمبر
بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار
آن کيست بدين حال و که بودهست و که باشد
جز شير خداوند جهان حيدر کرار
اين دين هدي را به مثل دايرهاي دان
پيغمبر ما مرکز وحيدر خط پرگار
علم همه عالم به علي داد پيمبر
چون ابر بهاري که دهد سيل به گلزار.
# از خضاب من و از موي سيه کردن من
گر همي رنج خوري بيش خور و رنج مبر
غرضم زين نه جوانيست بترسم که ز من
خرد پيران جويند و نيابند اثر.
به جام اندر تو پنداري روان است
وليکن گر روان دارد رواني
به ماهي ماند آبستن به مريخ
بزايد چون به پيش لب رساني.
رجوع به تاريخ ادبيات در ايران از دکتر صفا ج1 و لباب الالباب عوفي وچهارمقاله نظامي عروضي و مجمع الفصحاء ج1 و سخن و سخنورانفروزانفر شود.